تبليغاتX
بهار عمر من

این همه سرخ و سفید

این همه آبی و سبز
این همه زردو بنفش
این همه رنگ....
که اندازۀ غمهای منست
*
و چقدر مسخره است
خنده های ته دل
شادی های شب عید
*
وچقدر تکراریست
صبح و بیدار شدن
خسته و زار شدن
*
باز هم خوردن و خواب
خواندن شعر و کتاب

*
من چقدر دلزده ام!
زینهمه فکر شتاب
*
که برو دیرت شد
گل چه می خواهد ؟آب
*
و چقدر مثل من است
آفتاب سر ظهر
سوختن با تر وخشک
عطش تشنگی و....
باز کوبیدن مشت
*
مشت بر هرچه که هست
مشت بر آب و درخت
*
مشت برباد که باد
آمد و پنجره را
مشت کوبید و شکست

*
مشت بر خاطره ها
مشت بر حرف دروغ
*
آه ! من بیزارم
از خیابان شلوغ
*
و چقدر رنگ شب است
حس تنهایی من
که چنین تاریک است
این همه راه؛ولی
راه من باریک است
*
حس تنهایی من
مثل تنهایی من
به خدا نزدیک است
*
من فقط منتظر حادثه ام
تو بیایی از در

همه چیزم را باز
بزنی رنگ دگر

...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 2:7  توسط یه رهگذر  | 

خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانۀ این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثۀ ساعقه بودن در باد.
همۀ عمر دروغ، 
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظۀ مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق، 
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم، 
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 3:13  توسط یه رهگذر  | 

من دراین خلوت دلگیر 
جان می سپارم امشب
تقسیم می کنم سکوت را 
با سکوت...
وتو درآنسوی این شب
می گریزی از یاد من
شاید اما در خیالت
یاد من می شکفد
من ولی در این خیالم
که در چشمهای خسته ات
امروز شادی کجا بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 3:6  توسط یه رهگذر  |